تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك خبرنگار زن
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

سیب

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت
 

|+| نوشته شده توسط journalistwoman در سه شنبه بیستم فروردین 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره

 وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست

|+| نوشته شده توسط journalistwoman در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

بخشش...

شخصي را به جهنم مي بردند .

 در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد .

ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد .

 فرشتگان پرسيدند چرا ؟

پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت

|+| نوشته شده توسط journalistwoman در شنبه هفدهم فروردین 1387  |
 
 
بالا